ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

هر روز یکی از ما را می برند

هر روز یکی از ما را می برند. هر روز یکی از ما را می دزدند. ما که تنها گناهمان گفتن است و به گاه خموشی نیز دستگیر می شویم. اتهاممان هم معلوم است. اقدام علیه امنیتی که ملی نیست. اقدام علیه امنیتی که نداریم. اقدام علیه امنیتی که سرتاپایش دروغ است. هر روز یکی از ما را به مسلخ می برند تا قلم را سر بریده باشند. تا قلم مرده باشد. تا آزادی مرده باشد. تا آزادی نباشد. هر روز یکی از ما قربانی هراس مالیخولیایی مردمانی می شود که قلدران ناقلندر شبهای تاریک سرزمین منند. یک روز من را می برند و روز دیگر تو را. یک روز نازنین را می برند و روز دیگر مهران را و روز دیگر هادی را. یک روز احمد غلامی می برند و روز دیگر کیوان را. می برند تا ابلیس مست قدرتشان کمی آرام شود. می برند تا جنون شهوتناک ضحاکی شان کمی آرام بگیرد. می برند تا دلهایشان با فریاد زدن وشکنجه کردن ما در اتاقکی کوچک و کم حجم آرام شود. تا تمام حقارتها و خفتی که از ماردوش بودن خودشان می کشند کمی تسکین یابد. و هر بار حرف همان حرف همیشگی است. اقدام علیه امنیت ملی! اقدام علیه کدام امنیت ملی آقای دادستان؟ آقای دولت آبادی؟ امنیتی که دولتی دزد و لاابالی برایمان تدارک دیده است چیزی جز ناامنی نیست. چه این دولت خود ناامنی است.


داد از این دادستانان که دادمان را به داغ و درفش و غل و زنجیر، که حقمان را به شکنجه و تحقیر و انسانیت و شرف وآزادیمان را به ضجه های درداندود شبگیر بستند و نستاندند و جرم بدتر از گناهمان شدند و ما را به بیهودگی سرافکندگی تاریخ رساندند و سپردند.

آقای دولت آبادی خودت هم می دانی که بازیچه دست چهار نفر آدم امنیتی هستی. خودت هم می دانی که قصاص قبل از جنایتی که می کنی دروغ است. تو در برابر دادگاه وجدان خودت محکومی آقای جعفری دولت آبادی. تو می دانی که ضعیف ترین و دادنستان ترین دادستان این سرزمین هستی. چاره ای هم نداری. حب و بغض و دنیاپرستی ات چنان است که برای ماندن دو روز بیشتر در قدرت دروغ می گویی. می دانی که نازنین خسروانی بی گناه است. می دانی که هادی حیدری بی گناه است. می دانی که کیوان مهرگان بی گناه است. می دانی که تمام روزنامه نگارانی که در بندند بی گناهند. اما باز هم به همکاری با جنایت کاران امنیتی ادامه می دهی. ننگ بر نظام قضایی که جز دروغ حرفی برای گفتن ندارد. ننگ بر نظامی که بهترین فرزندان این آب و خاک را به غل و زنجیر و بند و تحقیر کشانده است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

زمستان است

عکسهایی که می بینید از زمستان 1389 دانمارک گرفتم. امیدوارم خوشتون بیاد:






ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

چهره واقعی نظام ولایی آشکارتر می شود



پس از 16 ماه بالاخره راز تراژدی دردناک فاجعه کهریزک برملا شد. آفتاب برآمد از پس ابرها و حالا باید با چهره واقعی نظام ولایی روبرو شد. چهره ای که تنها یک اسیر به اسارت رفته در زندانهای جمهوری اسلامی می تواند آن را درک کند. تنها کسانی که اتاقهای 6 متری بازجویی 209 اوین و بند 240 و 350 الف را درک کرده اند و آنها که کهریزک ا به چشم خویش دیده اند.
حالا با برملا شدن کیفرخواست ننگ کهریزک می توان فهمید که نظام ولایی حاکم بر ایران چگونه نظامی است. در این کیفرخواست نوشته شده است:




"در هنگام پذیرش در بازداشتگاه کهریزک، تمام متهمان باید در انظار سایرین عریان شده و بعضا به صورت طولانی به همان صورت نگاه داشته می شدند...لباسهای زیر آنان اخذ و دور ریخته می شد و لباس های رویشان را به صورت وارونه به تن آنان می پوشاندند... اوباش و اراذل مستقر در بازداشتگاه نیز، به صورت نیمه عریان و عریان، در میان بازداشت شدگان حوادث بعد از انتخابات تردد می کردند و به آزار آنان می پرداختند... با دستور مقامات مافوق، یکی از بازداشت شدگان توسط ماموران به مدت ده ساعت بدون آب و غذا در گودالی تا کمر مدفون گردیده و مورد آزار قرار گرفته بود... با وجود فصل تابستان و گرمای طاقت فرسا، بازداشت شدگان حوادث بعد از انتخابات را به ۴ دسته تقسیم کرده و در قفس های مخصوصِ نگهداری اوباش و اراذل می انداختند... طبق اسناد موجود، فضای کافی حتی برای نشستن وجود نداشت و بیشتر این بازداشت شدگان، به طور ایستاده شب را به روز می رساندند... برای تمام افراد، تنها دو دستشویی موجود بود که یکی از آنها خراب و دیگری فاقد درب بود و بازداشتی ها به صورت پابرهنه در تمام محیط از جمله دستشویی تردد می کردند... تمامی بازداشتی ها دچار بیماریهای عفونی چشم شدند... ضرب و شتم مداوم با باتوم ، مشت و لگد، لوله، و برخوردهای فیزیکی خشن در گرمای شدید تابستان، سبب آن شده بود که بسیاری از بازداشتی های حوادث اخیر، دچار ضعف و غش و از هوش رفتگی شوند..."



در ادامه این کیفر خواست می خوانیم که: " محمدرضا کرمی که از اوباش و اراذل باسابقه بوده، توسط مسئولین بازداشتگاه بعنوان «مسئولِ بند» منصوب شده و در آزار و قتل بازداشتی ها نقش جدی داشته است. "



در بند چهارم کیفرخواست، در شرح جزئیات فوتِ جانباختگان، ضمن تایید کامل ضرب و جرح های وارده، به نقل از کارشناسان پزشکی قانونی آورده است "مرحوم محسن روح الامینی ٢۵ ساله، به دنبال استرس های فیزیکی و روحی شامل ضربات متعدد جسمانی و شرایط بد نگهداری، دچار یک واکنش التهابی سیستماتیک و نارسایی در ارگان های حیاتی شده و فوت می نماید... مرحوم امیرجوادی فر ٢۵ ساله، طبق نظر گروه کارشناسان پزشکی قانونی، بر اثر ضربات ناشی از اصابت جسم سخت و مجموع صدمات وارده در راه انتقال از کهریزک به اوین فوت می کند... مرحوم محمد کامرانی ۱٨ ساله، بر اثر شدت ضربات ناشی از جسم سخت، دچار آسیب در نسوج و همچنین نارسایی کلیوی شده و بعد از انتقال به بیمارستان، فوت می کند..."




در بخش دیگری از این کیفرخواست همچنین به رامین پوراندرجانی، پزشک بازداشتگاه کهریزک که بعد از چندی به صورت مشکوک فوت می کند، نیز اشاره شده، که براساس اعترافات متهمین، وی و پزشک مافوقش، از امضای گزارش خلاف و اعلام مرگ متهمین به دلیل بیماری مننژیت امتناع می کنند تا درنهایت گزارش خلاف با امضایِ خودِ متهمین امضا شده و به مقامات قضایی ارسال گردید.



نکته حائز اهمیت دیگر در این قسمت از کیفرخواست، آمریت و نقش سعید مرتضوی، دادستان وقت تهران می باشد که آمده است "بعد از امتناع دکتر پوراندرجانی و مافوقش (دکتر فرهمندپور) از امضای گزارش خلاف در مورد علت مرگِ بازداشتی ها، نامه ای توسط سعید مرتضوی تنظیم، دیکته و به ماموران داده می شود، که مرتضوی گفته بود بدلیل مصلحت، باید چنین گزارشی را به مراجع قضایی ارائه دهند و فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ نیز، دستور همکاری در این زمینه صادر می کند..."



ماموران ذیربط در گزارش خلاف واقع خود آورده بودند "بر اساس اعلام بیمارستان مهر، شهدای تجریش و لقمان، هر سه متهم بر اثر بیماری مننژیت فوت نموده و هیچگونه ضرب و شتمی در خصوص آنها در بازداشتگاه صورت نگرفته است..."



همچنین موضوع آمریت و نقش «حداد»، معاون امنیت دادستانی تهران، در دستور به اعزام بازداشت شدگانِ روز ۱٨ تیر به کهریزک، مورد اشاره قرار گرفته است.




از نکات قابل توجه دیگر اینکه، برخلاف آنچه قبلا اعلام شده بود که دهها تن از بازداشت شدگانِ اعتراضاتِ ۱٨ تیر ٨٨ به کهریزک اعزام شده اند، مشخص گردید، گروه زیادی از معترضینِ حوادث بعد از انتخابات (قبل از ۱٨ تیر) به آن محل اعزام و بر اساس موارد مندرج، در بند اوباش و اراذل مورد آزار و اذیت و شکنجه های خاص قرار می گرفتند، که آزار جراحت و صدمات وارده به بازداشت شدگان حوادث بعد از انتخابات که در کهریزک نگهداری می شدند، تا ماهها پس از آزادی و تشکیلِ این پرونده، بر روی بدن آنها باقی مانده بود.

شرم بر نظام ولایی. شرم بر احمدی نژاد. شرم بر احمدی مقدم و تمام دار و دسته اش.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

گناهش گلوله بود


گلوله سوم خیابان غرق ستاره بود. جمعیت هروله می کرد. مرتضی گفت: " این خود عاشوراست! " زمین ضجه می زد و آسمان سرفه می کرد. ما که رسیدیم، سر حسین (ع) را بالای نیزه ها می برند.

مرتضی گفت: " کشتن! ... کشتن! "

اشکمان را نه روضه خوان گلو خشکیده امام زاده صالح که گاز اشک آور پخش زمین می کرد. جوانترها پی سیگار بودند و مسن ترها تشنه آب!

محمدرضا گفت: " حلالمون کن! "

گفت: " یادت نره از من بنویسی! "

گفت: " بنویس گناهش گلوله بود! "

گفت: " بچه میانه! خونمون واوانه! ... نان آور خانه! "

گفت: " تیر خوردم. ظهر عاشورا! "

پل کالج قیامت بود. جمعیت بی تاب سرنوشت نمانده بود. هر کسی خودش را فریاد می زد: " اماممون حسینه، رایمون میرحسینه! "

ما که رسیدیم آفتاب، سایه های بی سر را بالا می آورد و بیابان خون همه آن هفتاد و دو نفر را. آسمان خودش را پس می کشید و نیزه ها قامتشان را زیر سنگینی سرها عربده می زدند.

مرتضی گفت: " گلوله ها مشقی نیست! "

محمدرضا گفت: " نه مشقی نبودن! "

گفت: " صاف اومد نشست اینجا! "

گفت: " اینقدر باید بمونم تا خوب شم! "

گفت: " 18 سالمه! "

گفت: " قرآنو وا کردم خوب اومده! "

گفت: " هر شب به مادرم میگم برام دعا کن! "

گفت: " کارگرم! تو یه شرکت شوفاژ سازی کار می کنم. "

گفتم: " تو رو واسه چی می برن بازجویی؟ "

گفتم: " مگه تیرخوردنم جرمه! "

گفتم: " جای محمدرضا بیمارستانه نه زندان اوین! "

علی آقا گفت: " خفه شو! این گه خوریها به تو نیومده! "

علی آقا گفت: " گه خوردی! زنتم گرفتیم بدبخت! "

علی آقا گفت: " عاشورا چه غلطی می کردی؟ "

باران مشت و لگد دوباره باریدن گرفت. داد زدم " مرتضی برو! جان زهرا برو! " جمعیت خودش را پیش می کشید و می آمد: " نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم."

من اما ترسیدم. یادم افتاد الان زهرا از مدرسه تعطیل شده است. یاد جیغ زدنهایش افتادم. شلوغ کاریهاش! یاد پنجشنبه ها که خودم می رفتم دنبالش. با آن مقنعه خاکستری رنگش جلوی در مدرسه می ایستاد تا بابا بیاد و حالا پنجشنبه بود و بابا اینجا بود. بند 209 اوین.

محمدرضا گفت: " پای روضه خودت گریه می کنی؟ "

داشتیم گریه می کردیم. گریه می کردیم و می خندیدیم. یکی گفت: " گاز گوگرده! سیگار روشن کنید! " مرتضی خندید. گفت: " من که سیگاری نیستم چی روشن کنم! "

گفت: " عجب کتکی خوردیم! "

گفت: " میگن تیرخورده ها جرات ندارن برن بیمارستان! "

محمدرضا گفت: " از بیمارستان در رفتم! "

گفت: " دایی ام اومد دنبالم! "

گفت: " جرأت نداشتم برگردم خونه! "

گفت: " ماهواره کجا بود؟ خودم اومدم! "

گفت: " میگن باید اعتراف کنم! "

گفت: " میگن اگه اعتراف کنی ولت می کنیم بری! ولم می کنن؟ "

گفت: " باید بگم قربانی جنگ نرم شدم! "

گفت: " حالا این جنگ نرم چی هست؟ "

گفت: " واسه ما که خیلی هم سخت بود! "

علی آقا گفت: " بنویس! "

علی آقا گفت: " بدبخت شب عیدی مگه نمی خوای بری خونه؟ "

علی آقا گفت: " بنویس روز عاشورا فیلم می گرفتی! "

مرتضی گفت: " نگیر آقا! نگیر! ما زن و بچه داریم! "

رسیده بودم خونه که زنش زنگ زد: " مرتضی رو بردن! حالا چه خاکی به سرم کنم احمد آقا! "

مرتضی گفت: " بابا اونا هم مسلمونن! شیعه دوازده امامی! دیگه امام حسین و عاشورا رو که سرشون میشه! "

زمین زبان به کام گرفته بود و دست و پاها را شماره می کرد. خون شتک زده بود به خیابان و آسمان به قامت تمام تاریخ زخم می خورد و سرخوردگی تاریخ دوباره تکرار می شد.

ما که رسیدیم آتش میان خیمه ها هوار می کشید. عاشورا به ظهر رسیده بود و یزیدیان دست و پای اسرا را بی رحمانه به بند می کشیدند.

محمدرضا گفت: " دستمو از پشت بستن! "

گفت: " داد زدم بخدا کتفم تیر خورده! "

علی آقا گفت: " اینجا خدا منم خفه شو! "

علی آقا گفت: " شماها نجسید! شما رو چه به عاشورا! "

علی آقا گفت: " نیروی انتظامی کشته که کشته! خوب کرده! تو گه خوردی همچین ضری زدی! یه آبم روش! "

مرتضی گفت: " سبزها نمی ذاشتن پلیسا کتک بخورن! "

مرتضی گفت: " چیه تو لبی! نمی بینی مردمو! نمی بینی چه تو دهنی زدن امروز! "

علی آقا زد تو دهنم. گفت: " خفه شو مادر ...! " بیرون صدای اذان ظهر می آمد.

اذان که شد رفتیم همان کوچه بچگی ها. نشستیم منتظر نذری. پرچم گنبد امامزاده صالح سرخ بود. مردم کارشان را کرده بودند و نذری می خوردند.

مرتضی گفت: نوکر همتونم هستم. نوش جوونتون بخورید. نذری امام حسینه! "

محمدرضا گفت: " ما به جای نذری تیر خوردیم! "

محمدرضا دوباره خندید. از همان خنده های ریز هندلی.

گفت: " ولی عجب عاشورایی بود! "

خنده های محمدرضا تمام نشده دریچه زندانبان باز شد. جوانک آملی با خنده گفت: " روشنی! وسایلتو جمع کن که رفتنی شدی! "

مرتضی گفت: " حلالمون کن! "

مرتضی گفت: " یادت نره از من بنویسی! "

محمدرضا گفت: " یادت نره از من بنویسی! من شهید زنده جنبش سبزم! "

و دوباره خندید. از همان خنده های ریز هندلی.



کپنهاگ

24 آذر 1389

به یاد محمدرضا روشنی، یکی از تیرخوردگان روز عاشورا 1388

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

پشت پرده شکایت کاوه اشتهاردی از پسر هاشمی رفسنجانی/ کاوه اشتهاردی شاکی یا متهم

سلام آقای اشتهاردی!
می دانم که مرا خوب به خاطر دارید. همان کسی که به جرم نوشتن علیه شما و دولت احمدی نژادتان بطور غیرقانونی از روزنامه ایران اخراجش کردید و انواع و اقسام تهدیدها را علیه اش بکار بردید تا ساکت بنشیند. یادتان هست؟ آن جمله را روز آخر پشت تلفن: " آقای فراهانی به نفع خانواده ات است که از روزنامه بروی! " یادتان می آید؟ حالا می بینم که به دادگاه کشیده می شوید. آنهم بخاطر بازی کردن با دُم قدرت. راستش را بخواهید با دیدن اخبار مربوط به دادگاهتان یاد حکایت سعدی افتادم در گلستان. که جوانکی او را به ریشخند گرفت و انگشتش را بر ما تحت شیخ اجل فرو برد. می دانم که حکایتش را نمی دانید. نباید هم بدانید. چون شما اصلاً سواد این حرفها را ندارید. برای کسی که حتی مدرک دیپلمش هم محل سئوال است دانستن اینگونه حکایات خیلی سخت است. علی الخصوص شما که پیش از مدیر مسئولیتان در روزنامه دولت، یکه بزن هم بوده اید و لابد یادتان هست آن موتور در آتش سوخته تان را در 18 تیر 1388 و آن مصاحبه کذایی را که " اینها برخی دانشجو نماها هستند! " یادتان می آید که چطور بی آنکه سواد خواندن و نوشتنتان کامل باشد به دانشجویان کشته داده و شکنجه دیده 18 تیر انگ " دانشجو نما " می زدید؟
بگذریم! حکایت سعدی را برایتان می گویم تا ببینید چه عاقبتی در انتظارتان است.الغرض حضرت شیخ اجل بعد از حرکت زشت جوانک از روی ذکاوت، سکه ای به او داد تا شاد شود. از بخت بد جوانک همان حوالی خبر آمد که سلطان در گردش است و جوانک با خود گفت من که به ما تحت حضرت شیخ اجل، سعدی انگشتی حواله کردم و سکه نصیبم شد، چرا این کار را با حضرت سلطان نکنم؟ و بدبخت کرد کاری را که نباید و رسوای جهان شد و سر به دار که همین حضرت شیخ اجل می گوید:" زبان سرخ سر سبزت می دهد بر باد!"
حالا حکایت توست کاوه جان! راستی تو چطور دیگران را متهم به فساد می کنی در حالیکه خود سرتاپا غرق فساد که چه عرض کنم، خود فسادی؟
بگذار از خانه ات شروع کنم که در اقدسیه تهران خریده ای. البته لابد تا الان به جاهای بهتری نقل مکان کرده ای. نکند یادت رفته که از کجا به اقدسیه رسیده است خانه ات؟ از شاه عبدالعظیم؟ حوالی بازار؟ چطور یک شبه به این همه ثروت دست یافتی که خانه ای چنان مجلل خریداری کردی؟ از کی؟ از زمانی که احمدی نژاد شهردار تهران شد؟ نگو که قبل از آن که باور نمی کنم. برادر من پول این همه را از کجا آوردی؟ از کار شریف روزنامه نگاری؟ می شود؟ در ایران؟ بدون رانت؟ بدون حمایت؟ بدون شرکت در دسته جات قدرت به چنین مال و منالی رسید؟
تو را مدیر مسئول روزنامه ایران کرده است عشق و مولایت جناب دکتر. کاوه جان تو متولد 1357 هستی. نیستی؟ از سال 1357 تا سال 1385 می شود چند سال برادر من؟ درست حساب کرده ای 28 سال. چطور تو که هنوز 30 سال هم نداشتی به مدیر مسئولی روزنامه ایران رسیدی؟ مگر جز این است که تو در ستاد احمدی نژاد فعالیت می کردی؟ مگر مطابق قانون مطبوعات ( در زمانی که تو مدیر مسئول شدی. ) یک مدیر مسئول نباید دست کم 30 سال سن داشته باشد. تو داشتی؟ سواد دانشگاهی چطور؟ دیدم در رزومه ات نوشته اند مهندسی صنایع. راستی؟ تو مهندسی صنایع داری؟ تو ؟ همان که با سر به صورت مدیر مدرسه زده است در ایام دبیرستان؟
کاوه عزیز تو چند نفر را از روزنامه ایران اخراج کردی؟ آن هم غیر قانونی؟ چند نفر؟ 80 نفر؟ 100 نفر؟ 120 نفر؟ شاید هم بیشتر. راستی تو چطور می توانی دم از قانون بزنی؟ چطور می توانی دم از مفاسد اقتصادی بزنی؟
درباره آقای سروش پور چه می گویی؟ برادر؟ او را می شناسی؟ همان که رئیس دفترت است و به همه امر و نهی می کند؟ راست است که می گویند برادر ناتنی ات است؟
درباره سفرهای خارج از کشورت برادر که همگی با پول بیت المال و روزنامه ایران بوده است چه می گویی؟ راستی ماجرای چاپخانه ای که قرار بود عبدالرسول وصال برای روزنامه ایران احداث کند به کجا کشید؟ آن را چه کردی برادر؟ راست است که برای به جیب زدن پول، اصل معامله را با شرکت آلمانی فسق کردی و سراغ شرکت ژاپنی رفتی و دست آخر هم نشد؟ پول این داد و ستد کجا رفت برادر؟
راستی چرا رحیمی را که خودت آورده بودی روزنامه ایران از روزنامه اخراج کردی؟ چرا مدیر امور مالی روزنامه بدون هیچ سر و صدایی جابجا شد؟ نگو که یادت نیست برادر من! آقای اشتهاردی از نصرتی خبری داری؟ راست است که چند میلیارد با خودش برد از روزنامه در همان شلوغیهای نزدیک انتخابات؟ آقای اشتهاردی یادتان هست که وقتی روزنامه ایران را تحویل گرفتید چند میلیارد در حسابش پول بود؟ هشت میلیارد؟ چطور شد روزنامه ای با این همه پول کارش به گدایی از دولت افتاد تا آنجا که دولت ارشاد را مجبور کرد که فقط به شما آگهی بدهد تا شاید مشکلات مالی تان حل شود؟
آقای اشتهاردی از موسسه " جهان رسانه " چه خبر؟ آیا می توانید بگویید چطور و چگونه عذر این موسسه تبلیغاتی غول پیکر را از روزنامه ایران خواستید؟ درباره جهان رسانه همینقدر بس که آنقدر درآمد داشت که حقوق کارمندان روزنامه ایران از محل درآمد آن تامین می شد. یادتان هست؟ زیرآبش را چطور زدید و چطور خودتان و اعضای خانوادتان را عضو هیئت مدیره اش کردید؟
آقای اشتهاردی درباره انتخابات و پولهای بی حساب و کتابی که خرج تبلیعات آقای احمدی نژاد شد چیزی می دانید؟ راستی کسی از شما پرسیده آن چند ده میلیاردی را که قرار بود خرج تبلیغ آقای دکتر کنید چه کردید و چگونه خرج شد؟
آقای اشتهاردی در زندان چند باری صدای شما را شنیدم و چند نفری به من گفته اند که یکی از کارهای شما بازجویی از متهمان سیاسی است. این خبر حقیقت دارد؟ حقیقت دارد که در درگیریهای انتخاباتی یکی از یکه بزنهای میدان بوده اید و مردم را کتک می زدید؟ با چه مجوزی؟ مجوزهای سعید مرتضوی؟
درباره این اتهامات هم اگر وقت کردی جواب بده برادر من که لااقل هیئت منصفه افکار عمومی درباره ات قضاوت درست تری داشته باشد و خیال نکند که خدای نکرده برای کسب مال و منال بیشتر به جنگ خانواده هاشمی رفته ای!
راستی آن حکایت! برایت من روزهای خوبی نمی بینم برادر. این بار را بد بازی کردی. من البته هیچ حشر و نشری با خانواده هاشمی ندارم و شاید برخی از حرفهایت هم درست باشد. اما برادر من این بار را بد بازی کرده ای. من عاقبت خوشی را برایت نمی بینم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

متکی اخراج شد

متکی در شرایطی از دولت اخراج شده اس که هم اکنون در سنگاپور به سر م برد. اخراج متکی می تواند پس لزره های ناشی از گسترش پناهندگی دیپلماتهای ایرانی باشد. البته نباید فراموش کرد که جنگ قدرت میان احمدی نژاد و خامنه ای بالا گرفته است. چون بر اساس قوانین نانوشته در ایران این رهبر است که وزرای کشورو خارجه و نفت و اطلاعات را تائید صلاحیت می کند. 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

زمستان است

وقتی رضا معطریان از عکسی تعریف می کند، حتمن باید آن عکس را در وبلاگم کار کنم. عکس را در خانه یکی از دوستانم در دانمارک گرفتم. به قول بعضی ها از دستم در رفته.